مرتضى مطهرى
447
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مىنهد ، يا در جامعه خود را در برابر طبقاتى از جامعه مىنهد و با آنها مبارزه مىكند ، يا آنجا كه انسان خود را در برابر خود مىنهد . باز انسان خودى دارد و بعد در خود تغيير ايجاد مىكند براى اينكه خود را عوض كند ، و حتى بعضىها اساساً در مورد عبادت اينطور تفسير و تعبير مىكنند ، مىگويند عبادت در واقع يك نوع پركسيس انسان است نسبت به خود ؛ يعنى انسان خودى دارد ، با عمل عبادت كه بيشتر جنبهء درونى دارد كأنه خودش را در مقابل خودش مىنهد ، در خودش تغيير ايجاد مىكند ، بعد آن نتيجهاى كه از عبادت مىگيريم مىگوييم تقرب الى اللَّه ، سنتزى است كه بعد از اينكه انسان خود را در مقابل خود نهاد پيدا مىشود ؛ پس تقرب الى اللَّه سنتزى است كه از عبادت - كه خودش آنتى تز است - در مقابل تز ( كه خودِ اوّلى انسان است ) پيدا مىشود . شباهت اين نظريه با عرفان اينجا اينها در نهايت امر به يك چيزى شبيه عرفان مىرسند ولى نه آن عرفان ، بلكه عرفان ديگرى ؛ يعنى حرفهايشان در اين مسئلهء پركسيس اين قدر جنبهء خطابى به خود مىگيرد كه رنگ و بوى عرفان پيدا مىكند ؛ عرفان است و مادى ، چگونه ؟ ( البته مؤلف هم در آخر يك چيزى گفته كه « حرفهاى خيلى هيجانانگيز اما دراماتيك » ) مىدانيم كه تفاوت اساسى عرفان با فلسفه ، روش عارف با روش فيلسوف ، اين است كه فيلسوف فقط مىخواهد دنيا را كشف كند ، هدفش كشف كردن است و راه كشف كردن هم تفكر است . هدف فقط كشف كردن است و راه كشف كردن هم تفكر و انديشيدن است . فيلسوف الهى و عارف در اينكه توحيد را كمال انسانيت مىشمارند با همديگر مشتركند با اين تفاوت كه براى فيلسوف خدا يك جزء از اجزاء عالم است ، منتها جزء اساسى عالم ، چون مبدأ عالم است . همهء عالم را بايد شناخت و در رأس همه خدا . عارف در اين جهت يك مقدار شريك است ولى براى او خدا به عنوان يك جزء كه در رأس ساير اجزاء قرار گرفته است نيست ، خدا همه چيز عالم است . اگر خدا را شناختى همه چيز را شناختهاى ؛ اگر خدا را نشناختى هيچ چيز را نشناختهاى ، چون همه چيز ديگر شئون او و اسماء او و صفات او و تجليات اوست ، شناخت همه چيز در شناخت او مندرج است ؛ اگر او را نشناسى هيچ چيز را نشناختهاى ، اگر او را بشناسى همه چيز را شناختهاى و درست شناختهاى ( آنطور كه آنها مىگويند ) . در اين جهت مشتركند ولى فيلسوف شناختن را مقصد نهايى مىداند ، عارف رسيدن را ، يعنى او معتقد به نوعى رفتن است و مىگويد شناختن جز با رفتن و عمل پيدا نمىشود . با دوزانو نشستن در خانهء خود و روى كتاب افتادن و چشمها را بستن و فكر كردن ، شناختن پيدا نمىشود ، بايد راه افتاد و رفت ، در جريان عمل است كه شناسايى پيدا مىشود . ( منتها عمل او كه مىگويد سير و سلوك ، يك چيزهاى ديگر است . ) آنگاه مىگويد ما ديگر با شما حرفى نداريم . تو اگر مىخواهى بفهمى حرف